![]() |
![]() |
|
|
زمان همچنان می گذرد . و من دیگر آن کودک پر شور و با زیگوش نیستم . به دنبال کسی بودم که هر چه می گفتم و می گفتم و می گفتم ،تنها سکوت می کرد فقط گوش می داد . و من در این سکوت او گم شدم . ساکت و آرام به گونه ای که هنوز خود را نیافتم می خواستم بدانم که او کیست ؟ چگونه است ؟ و مرا برای چه می خواهد ؟... اما خود گم شدم و هر چه خواستم خود را بیابم دریافتم که نمی دانم که هستم . و چگونه می توان به دنبال کسی بود که هرگز او را نمی شناسی ؟ من به دنبال او بودم اما هنوز خود را هم نیافتم .تنها روزی خواهم دانست که او کیست . که خود را بشناسم و من اکنون در پی خود می گردم. به راستی من کسیتم ؟! |
|
+ نوشته شده در
88/05/09ساعت 19:45 توسط zomorod |
|
|
از میان کسانی که برای خواندن دعای باران به کوه می روند تنها کسانی ایمان دارند که با خود چتر می آورند.
|
|
+ نوشته شده در
87/05/01ساعت 22:58 توسط zomorod |
|
|
سخنی نیست ... چه بگویم ؟سخنی نیست می وزد از سر امید نسیمی لیک ،تا زمزمه یی ساز کند در همه خلوت صحرا به ره اش نارونی نیست . چه بگویم ؟ سخنی نیست . پشت در های فروبسته شب ازدشنه و دشمن پر به کج اندیشی خاموش نشسته ست. بام ها زیر فشار شب کج ، کوچه از آمد و رفت شب بد چشم سمج خسته ست . چه بگویم ؟ _ سخنی نیست در همه خلوت این شهر ،آوا جز زموشی که دراند کفنی ، نیست. وندر این ظلمت جا جز سیانوحه ی شو مرده زنی ، نیست. ور نسیمی جنبد به ره اش نجوا را نارونی نیست. چه بگویم ؟ سخنی نیست... |
|
+ نوشته شده در
87/04/17ساعت 13:20 توسط zomorod |
|
|
نام زیبایت را با قلمی از جنس الماس بر صفحه ی عاطفه ی دلم خواهم نگاشت و بر سینه ی پر مهرت خواهم آویخت تابدانی که تنها دلیل بودنم تویی ای بهترینم مادرم |
|
+ نوشته شده در
87/04/04ساعت 1:50 توسط zomorod |
|
|
فرقی نمی کند برکه ای کوچک باشی یا دریایی بی کران زلال که باشی آسمان در تو پیداست. |
|
+ نوشته شده در
87/03/25ساعت 14:51 توسط zomorod |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/02/29ساعت 12:18 توسط zomorod |
|
|
ما از هاویه ای متعالی از مغاکی متراکم ودر هم پیجیده از نور و ظلمت عازم شده ایم و ما _گیاهان ، حیوانات ، آدمها ، اندیشه ها _ بی وقفه در تکاپو هستیم ؛از گذرگاه موقت زندگی فردی می گذریم تا آشوب ازلی را در درونمان به نظم کشیم ، مغاک را پاک کنیم و تا جایی که می توانیم ، بر روی تاریکی وجودمان کار کنیم و آن را به روشنایی بدل سازیم . But we set out from an almighty chaos , from a thick abyss of light and darkness tangled . And we struggle – plants, animals, men , ideas- in this momentary passage of individual life ,to put in order the chaos within us to cleanse the abyss, to work upon us much darkness as we can within our bodies and to transmute it into light. |
|
+ نوشته شده در
86/12/16ساعت 19:25 توسط zomorod |
|
نمی دانم چرا آن شب ماه به من پشت کرده بود ،یعنی با من قهر کرده بود؟ I don’t know why the moon had turned her back against me in that night .was the moon cross whit me? |
|
+ نوشته شده در
86/12/05ساعت 14:35 توسط zomorod |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/11/29ساعت 9:40 توسط zomorod |
|
|
اگه یه روز بری سفر بری زپیشم بی خبر اسیر رویا ها می شم ،دوباره باز تنها می شم به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری ،چرا می ری تنها می زاری اگه فرا مو شم کنی تر ک آغوشم کنی پرنده ی دریا می شم ،تو چنگ موج رها می شم به دل می گم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه به دل می گم کاریش نباشه ،بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم مثال ایوم قدیم ،بشینیم و سحر پا شیم باید دلت رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری اگه می خوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونی بیا تا پوست و استخونه نذار دلم تنها بمونه |
|
+ نوشته شده در
86/11/23ساعت 15:55 توسط zomorod |
|
|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود لخت وعور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود زار وزار گریه می کردن پریا مث ابرای بهار گریه می کردن پریا . گیسِ شون قد کمون رنگ شبق از کمون بلن تَرَک از شبق مشکی تَرَک روبروشون تو افق شهر غلامای ِاسیر پشت شون سرد وسیاه قلعه ی افسانه ی پیر از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد _پریا گشنه تونه ؟ پریا!تِشنه تونه ؟ پریا خسّه شدین؟ مرغِ پر بسّه شدین؟ چیه این های های ِ تون گریه تون وای وای ِ تون پریا هیچی نگفتن زارو زار گریه می کردن پریا مث ِ ابرای باهار گریه می کردن پریا...
|
|
+ نوشته شده در
86/11/16ساعت 0:22 توسط zomorod |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
آی کیووووووو عشق سهم من از تو نبض شبهای تنهایی بی راهه ای در آفتاب مسعود بختیاری کلبه ی عشق ترنم مطالب جالب در آغوز داربن |
|
RSS
|